اصلا نمیدانم این دفتر به دستت خواهد رسید یا نه، در فاصله بین شیفتها گاهی مینشینم در این بیابان و زل میزنم به ستاره ها، به افق، به دور و مینویسم، اسماعیل میگوید: سهراب چهار ساعت وقت داری بخوابی یک ساعتش رو هم صرف نوشتن میکنی؟ میخندم و مینویسم، ارزشش را دارد، شادی جان زندگی ارزشش را دارد، تو ارزشش را داری، سه چهارساعتی هست ساکت است، عجیب ساکت است. نمیدانم دنیا ساکت شده یا از خون ر یزی پریشب گوشهای من است. از آن سکوتهایی که آدم را میبرد به فکر.
گاهی صدایی از دور بلند میشود، سگی شغالی میموید، شتری ماغ میکشد در فلق انگار گاوی سر میبرند و بعد دوباره همه چیز فرو میرود در همان سکوتی که انگار از اول هم بوده. من نشستهام، امشب عجیب ساکت است.
من نشستهام گوشهای، با همان لیوان فلزی چای که زود هم سرد میشود و چارهای ندارم جز به تو فکر کردن، مثل همه این شبها باز یاد تو افتادهام. شادی جان شادی من، همان شبی که فرستادنمان توی اتاقت که با هم حرف برنیم هم به تو گفتم من از معدود مردهای این سرزمینم که اگر زنم شدی به هزار مکافات توانستی پیدایم کنی و صدایم را بشنوی نمیشود بپرسی کجایم، گفتی: از عناصر چهارگانه من خاکم، گفتم: تو وطنی، ناموسی دامن داری، من نسیمم، میچرخم و مراقبم، امشب هم اگر بپرسی کجایم، باز هم نمیتوانم چیزی بگویم.
رسم این شبها همین است؛ شادی جان یاد شب خواستگاری مان افتادم. یادت هست چای که آوردی آمدم زیرچشمی نگاهت کنم وقت چای آوردنت دستم رفت توی استکان چای داغ و سوختم و آن سوختن را دوست داشتم، یادت هست چقدر طول کشید تا جرئت کنم حرف بزنم؟ قند توی استکان چایم حل شده بود و من بی خود هی قاشق را میچرخاندم. تو آن طرف اتاق نشسته بودی، آرام، با همان روسری آبی، تو آسمان سر کرده بودی و من قول دادم به خودم بیشتر مراقب آسمان باشم، راستش هنوز هم وقتی خسته میشوم، همان تصویر میآید جلوی چشمم.
تو که سرت کمی پایین است و گوشه لبخندت را سخت نگه داشتهای که کسی نفهمد تمام هوا و فضای یک پاسدار کوچک هوافضای سپاه شدهای، شادی جان فعلا زنگ نداریم پیامک و استیکر و سلفی هم، اگر پیدایم کنی زنگ بزنی و بپرسی چه خبر، احتمالا میگویم: هیچی، کرم مولا مدد حضرت رضا همه چیز عادی و عالی است، شادی من قول میدهم قشنگترین دروغهای جهان را پشت تلفن برایت ریسه کنم، بگویم عجب شامی خوردیم، عجب هتلی اسکان داریم، چقدر بی تو وسط این پنت هوس در تور کویر دارد به من خوش میگذرد، تو بخند باور کن و حرفها را جلوی آینه بگذار، فقط همین را بدان که هر بار دکمه پیراهنم را میبندم، یاد دستهای تو میافتم که همیشه میگفتی من بلد نیستم درست ببندمشان.
چقدر جادکمه تان را تنگ میدوزند و برایم همیشه ترس شکستن سر هلالک ناخن هایت ناخن به قلبم میکشید. دلم برای همان چیزهای ساده تنگ شده؛ برای صدای راه رفتنت در آشپزخانه، برای پوشیدن تیشرتم، بوی لباسهای شسته شده و آویزان به گوشه گوشه جاآویزهای خانه کوچکمان، برای درست کردن کوکو در هواپز که اسمش را گذاشتهای الیزابت، برای پلوتونهای محشرت و برای ذوق و خنده ات از وقتی هواپز خریدی و اسمش را انتخاب کردی و به شوخی نخودی همیشه خندیدی و گفتی ملکه انگلیس با آن دک و پز آشپزِ خانه ماست، دلم برای چای نوشیدن با تو تنگ شده برای اینکه شبها بپرسی: چای با شکرپنیر میخوری یا نبات.
بدان هر جا هستم، دلم خوش است وقتی سرم را بالا میگیرم، همین آسمانی را میبینم که بالای خانه ما هم هست و همین فکرها آدم را آرام میکند. اگر امشب بیدار شدی و دیدی خواب از سرت پریده، برایم یک صلوات بفرست. برایم دعا کن. با دل سوخته ات، من به تو بر میگردم، دندان بر جگر سوخته ات بگذار، صبور باش شادی جان، به تو بر میگردم آسمان من.